مهدی ملکی در سوگ فریاد( مرتضی داوری دولت آبادی)
مردادی
ترین ماه سال ، بی بامداد ترین روز ماه ، نیمه ی تابستان ، گرم گرم ، گرم
ایستادن گرم سکوت گرم سکون گرم شیون دولت آباد ، ایستگاه بهداری،
بزرگترین ایست گاه جهان ، در دو لنگه ی بزرگ ،بزرگ بزرگ ، به بزرگی اینکه
فریادی را سرپوش مرگ ..... به بزرگی یک فاجعه، دری از درهای دوزخ بر زمین
با نرده های موازی و بلند که هیچ گاه به هم نمی رسند درست مانند ما و او
از جنس فلز سرد سرد همه وهمه از جنس مرگ ، از جنس سکون ازجنس ضجه از جنس
شیون نصرت پیش ازاین گفته بود (چه سوگوار شبی بود سکوت بود و جنون بود
/فضا براده ی آهن ، ستاره لکه ی خون بود.)مرگ است مرگ، فقط مرگ است که به
سمت ما گرده تعویض می کند. وکلاغ ها که آسمان را سیاه و پایینند. کارگاه مبل سازی بی همهمه بی گرد و غبار، کله
های شیر بر دسته های مبل همچنان با دهان های باز متعجب وپرسنده دستگاه های
خاموش،کلیدهای گرد گرفته، دله ی آتش رنگ ورو پریده، اسلیمی های چوبی گیج
سر در گمی گل بوته ها را به بیراهه می برند ، دو بلبل قرینه اما گنگ ،
پیچک ها پر از علامت سئوال ، ذهنت اکنون جز طرح پیچان این پیچک ها و گل
بوته ها هیچ نیست ، اسلیمی ها افعی های مرگبارند ، این استکانهای گرد
گرفته نه انگار زمانی گرم به سویت تعارف میشدند با هر پله ای فاصله ها
سقوط می کنی ، کی بود؟ این زیرزمین مرتفع ترین عمارت جهان بود . اره ی
نواری دیگر زمزمه ای ندارد ، انگار توسط پیچ دستی ها به زمین میخکوب شدی ،
انگار ضربات تمام چکش های دنیا یکجا بر سرت فرو می آید، به جز اره نواری
همه چیز می چرخند، انگار کله های شیر با دهان های باز از تو چشم بر نمی
دارند که خاموشی با هزار زبان در سخن است. عماری واژگون گوشه ی قبرستان ، با قطعه کلوخی بین انگشتان ضربات نا متناوب بر خاک می زنی و زیر لب نجوا می کنی.