شعر از میرزا یحیی دولت آبادی
مادري بودپريشان احوال
عمر او بود فزون از پنجاه
زن بي شوهر و از حاصل عمر
يک پسر داشت شرور و بدخواه ...
ديده بود او به بر مادر پير
يک گره بسته زر گاه بگاه
شبي آمد که ستاند آن زر
بکندصرف عملهاي تباه
مادر از دادن زرکرد ابا
گفت رو رو که گناه است گناه ...
حمله آورد پسر تا گيرد
آن گره بسته زر خواه نخواه
مادر از جور پسر شيون کرد
بود از چاره چو دستش کوتاه
پسر افشرد گلوي مادر
سخت چندان که رخش گشت سياه
نيمه جان پيکر مادر بگرفت
بر سر دوش ، بيفتاد به راه
برد در چاه عميقي افکند
کز جنايت نشود کس آگاه
شد سرازير پس از واقعه او
تا نمايد به ته چاه نگاه
از ته چاه به گوشش آمد
ناله زار حزيني ناگاه
آخرين گفته مادر اين بود:
«آخ فرزند نيفتي در چاه !»
عمر او بود فزون از پنجاه
زن بي شوهر و از حاصل عمر
يک پسر داشت شرور و بدخواه ...
ديده بود او به بر مادر پير
يک گره بسته زر گاه بگاه
شبي آمد که ستاند آن زر
بکندصرف عملهاي تباه
مادر از دادن زرکرد ابا
گفت رو رو که گناه است گناه ...
حمله آورد پسر تا گيرد
آن گره بسته زر خواه نخواه
مادر از جور پسر شيون کرد
بود از چاره چو دستش کوتاه
پسر افشرد گلوي مادر
سخت چندان که رخش گشت سياه
نيمه جان پيکر مادر بگرفت
بر سر دوش ، بيفتاد به راه
برد در چاه عميقي افکند
کز جنايت نشود کس آگاه
شد سرازير پس از واقعه او
تا نمايد به ته چاه نگاه
از ته چاه به گوشش آمد
ناله زار حزيني ناگاه
آخرين گفته مادر اين بود:
«آخ فرزند نيفتي در چاه !»
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ ساعت 23:46 توسط حمید رفیعی دولت آبادی
|